صداي خوشبوي دستانت در موهبت فصلي زرد ، سكوت را در خفقان قلبم مي شكند .
بي صدا به انتهاي درون چشمانت مي نگرم ، و از حضورفصلها در كالبد چشمانت ، به شگفت مي آيم .
تو كيستي ؟ ....
كه مرا اينگونه ، در حضور خود به بي انتها بردي ...
و من كيستم ؟
كه اينگونه در انتظار يك نگاه ، به سوي تو كشش مي يابم
چه چيزي در كهكشان وجود تو ، مرا بي صدا غرق سكوت ، مي كند .
چه چيزي در كهكشان وجود تو ، مرا بي صدا غرق سكوت ، مي كند .
لحظه هايم با تو مي گذرد .
تو كيستي كه مرا در خود فرو بردي ؟
سوالم را ، بي پاسخ مگذار ....
توكيستي ؟ ....
شعر از : سمانه رضایی
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 1:27  توسط انجمن شعر و ادب آوای ماکو
|